اين جاده عروسم ميشود
از همهچيز و همه كس تهي گشته ام جز غرورم
پس به اوست كه اعتماد ميكنم
و اوست كه مرا راضي نگه ميدارد
هر آنچه را كه نياز دارم به من ميدهد
...
و با غباري كه در گلو دارم، آرزو ميكنم
دانش تنها اندوختهام خواهد بود
تو در اين بازي، برده اي خواهي ماند
مرا هرچه ميخواهي بخوان
بگو ولگرد
بگو آواره
بگو خانه به دوش
بگو در به در
.
اما هركجا باشم از زمانم بهره مي گيرم
هركجا باشم در بيان انديشه ام آزادم
و هركجا باشم، احيايش خواهم كرد
هركجا كه روم
خانه ام آن جاست كه بالينم باشد
...
و زمين سرير من خواهد بود
خودم را به ناشناختگي عادت ميدهم
زير چتر اختران سرگردان بزرگ شده ام
به روي پاي خودم، ولي تنها نه
از كسي هم خواهشي ندارم
...
و كراواتهايم همه دست نخورده مانده اند
هرچه كمتر داشته باشم بيشتر به دست خواهم آورد
در اي جاده ي فرسوده كه قلمرو من است
مرا هرچه ميخواهي بخوان
بگو ولگرد
بگو آواره
بگو خانه به دوش
بگو در به در
.
اما هركجا باشم از زمانم بهره مي گيرم
هركجا باشم در بيان انديشه ام آزادم
و هركجا باشم، احيايش خواهم كرد
هركجا كه روم
خانه ام آن جاست كه بالينم باشد
.
بر سنگ گورم حك شده
كه خفته ام اينجا، اما كماكان در راهم
.
به هر كجا كه روم
.
متاليكا